اتوبار 1

یکی از رفقا تعریف می کرد:

کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغازه خشکبارفروشیِ پدرم.

اونم کلی دوستم رو تحویل گرفت و بهش گفت یک مشت آجیل بردار.

دوستم قبول نکرد.

از پدرم اصرار و از اون انکار تا اینکه پدرم خودش یک مشت آجیل برداشت و ریخت تو جیبهای دوستم!

ازش پرسیدم: تو که اهل تعارف نبودی، چرا هر چه پدرم اصرار کرد همون اول خودت برنداشتی؟

دوستم خیلی قشنگ جواب داد: آخه مشتهای بابات بزرگتره…….

خدایا در آخرین روز های ماه مبارک، که قول اجابت دعای همه مهمون هات رو دادی، اقرار می کنم که مشت من کوچیکه، ظرف عقلم خیلی محدوده و دیوار فهمم کوتاست……

پس به لطف و کرمت از تو می خوام که با مشت با کفایت امام زمانم از هر چی که خیر و صلاحمه و عقلم بهش قد نمی ده بهم بدی…..

نظر فراموش نشه

Check Also

باربری چیتگر

باربری چیتگر باربری چیتگر   متخصص حمل بار در چیتگر باربری|باربری تهران|باربری واتوبار|اتوبارتهران| وانت تلفنی ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *